باد خزان
جلوهی گل نهان شد
طلایهی لشکر خزان
از دو طرف عیان شد
چو ابر بهمن ز چشم من
چشمهی خون روان شد
نالهها مرغ سحر در غم آشیان زد
آشیان سوخته بود، مشعله در جهان زد
خدای من مشعله در جهان زد
خدا خدا داد، داد
زدست استاد داد
که بسته رخ شاهد مه لقا را
فغان و فریاد باد، ز جور صیاد باد
که داده فتوای فنای ما را
سوی بی دلان نظر نداری
و ز اسیر خود خبر نداری
من چه کنم از غم بی قراری
خسته شد دگر دیده ز بیداری
بیا مه من
رویم از این ورطهی جانسپاری
ملک الشعراء بهار
چه زیباست که این شعر مانند سایر اشعار بهار متاسفانه همچنان زیبا و به یاد ماندنی است
چرا متاسفانه ؟
برای اینکه دردهایی که او صد سال پیش داشت هنوز هم ما داریم. این است که تا این دردها درمان نشده این ترانه ها و تصنیف ها را می خوانیم تا مبادا به دردها عادت کنیم و بی خیال درمان شویم